گريه بيد
با او وبی او ...

تو از کجای قصه آمدی که من شوق بیداری را به خواب بی تو نمی فروشم ....

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳٩٠/٤/۱٥ - سعید محفوظی

...

سه کلمه
       سه سکوت
             یک سیلاب بی انتها
و تو ...
      که رها و گریان
             در بامدادی ژرف

میگذری بر پهنه پنهان این سیلاب بی انتها ...
...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ - سعید محفوظی

این منم

 

 شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت،نیم دیگرم را باد برد
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیر آمدی نیمه ی عاشقترم را باد برد

 

این روزها در این احوالم و تو خود می دانی که مرا در باد رها خواهی کرد روزی می دانم....

 

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/٩/۱٩ - سعید محفوظی

فصل بی باغ

شده ام آن مردی ؛

که از پس پنجره به باغ می نگرد!

نه حسرتی دارم ؛

از برای فصل های از دست رفته .

نه شوقی دارم ؛

از برای فصل های نیامده ....

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/۸/٢٧ - سعید محفوظی

شهر بی تو

من ،

این شهر را بی تو باور ندارم !

که طرحی از خاطراتت بر سنگفرش خیابان جاریست ...

و من ،

چه تنهایم ؛

آن هنگام که از کنار کوچه پر عطر یاس تو رد می شوم ؛

و حسرت خوران تنه به تنه دیوار می کشم .

که شامگاهان خسته تر از آن بی تو بامداد ؛

آن شوکران روز را سر می کشم .

تا شاید بر تارک قلبم 

اشک حضورت را به یادگار

بیاویزم  ...

تا چند بینم تو را درخواب که من می دانم با این خواب به آن بی نهایت خواب خواهم رفت و تو این را بدان یار ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/٧/٢٩ - سعید محفوظی

به ناگاه ...

من مردی را دیدم که موسیقی می فروخت ؛

سر چهار راه گشنگی ...

من کوچه ای را دیدم که انتهایش آغاز زندگی من بود و ....

اکنون نیست .

من شهری دیدم که بوی آفتاب می داد و ....

خورشید آنجا نبود .

من پری زاده ای دیدم که با چشمانش مرا نوازش میداد و ....

کنارم نبود .

من شاعری دیدم که همه سان از بهار می گفت و ....

آخر پاییز عاشق شد .

و من

بامدادی خسته را دیدم که در انتظار آفتاب بود و ....

پیش از ظهر غروب کرد .

این روزها از آن روزها ، بی قرار ترم . ای روان من در تو جاری ....

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/٧/۱٩ - سعید محفوظی

بانو

بانو ...

با شما هستم .

یادت هست ؟ !

آن روز

در آن شهر پر عطر بهار نارنج را می گویم .

یادت هست ؟ !

ولی من خوب در یادم هست ؛

که چگونه در چشمان خیسم نگریستی ؛

و دروغ را از برای من ، تفسیر کردی .

یادت هست ؟ !

ولی من خوب در یادم هست ؛

که چگونه میان بازوان لرزانم لمیدی ؛ 

و خیانت را از برای من ، تعبیر کردی .

یادت هست ؟ !

ولی من خوب در یادم هست ؛ 

که چگونه وقت رفتن سینه را از عطر تنت  لبریز کردم ؛

و از برای تو مردن را ، ترسیم کردم .

یادت هست ؟ !

ولی من تا نفس باقیست ، در یادم هست .

 

 

شاعر بد نام شهر آفتابی تو ؛ خود و شعرهایش را خواهد سوزاند تا از خاکسترش ققنوس دیگری بیافریند ...

 

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/٧/٥ - سعید محفوظی

یادواره

خوب یادم هست ...

آخر تابستان بود 

 مردمان بی هیچ سلامی از کنار آفتاب می گذشتند

 و من

 در آن عبور بی تفاوت

 ناگاه دیدم نی نی آن دو چشم تو را .

 که مرا مسخ نمود و تا کجاهای رویا برد...

 و تو

 آن روز غرق در دنیایی با شادی گذران که بس مستانه می خندیدی به  انحنای خیال من .

 که اینگونه هست شد هر چه هست تا امروز.

 چه نازک دل بودیم در آن میدان پر شوخ زمان و چقدر خندیدم در آن بی مکان بی زمان .

چه دزدانه بوسه می ربودیم در خلوت های بی کسی که منی با ما نبود.

 و چه اندوه بار می گریستیم در آن فرقت پاره های روزگار .

و اینگونه پرواز آغاز شد بی هیچ اندیشه ای از برای قفس .

که جاودانه شد در کنج اتاق کوچکم آن قفس .

که همه عطراش از آن تو بود و حسرت اش ازآن من بی نفس  .

کنون سالهاست که از آن بی پرنده قفس آواز حزینی هر صبح می دهد جرس .

 که ای سال مرده مرد

 منم

 همان که تو را به هیچ سپردم

و

خود هیچ شدم هر نفس ..... 

 

این روزها قلم در دستانم بی تاب است . یادواره هایی از سر بی کسی به سرای دفترسرازیر می شود تا بماند بعد من . نمی دانم چرا ولی احساس می کنم بهر دنیای دیگری بار می بندم . که سفر آغاز رسیدن است شاید این بی تابی ها دلیل اش سفر به دیگر سویی است که تبارم آن جاست ...

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/٧/۳ - سعید محفوظی

خیال

شبی یادم هست

از پس مردمکان خواب آلوده ات

در آن بامداد ، شهر نارنج

من ، به یادگار

دور ازهوشیاری بی تاب تو

 ناگاه ، بوسه ای چیدم .

و تا فراسوی خیال آغوشت

جاودانه

عاشق زیستم....

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/٧/۳ - سعید محفوظی

کوج

آفتاب از سرزمینم کوچ کرد...

روزها کوتاه و شب چون قامت نارون ، تا فرداها بلند

من در این تاریکی

که نمی دانم پایانش چیست؟

غرق اندوه شبم!

و در این تنهایی

طرحی از صورت خورشیدی تو

بر مزارم جاریست ....

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳۸٩/٤/٦ - سعید محفوظی