شب

را با تو سر کرده ام

تمامی

شب

را

زمانی

که زمین تاریک می شود

با

زنده گانش و مرده گانش

و

چون بیدار می شوم

ناگهان

در

میان سایه ها

بازویم

بر کمرگاه ات حلقه می شود.

نه شب 

نه خواب

توانسته

جدایمان سازد .

 

 

این روزها هم مثل آن روزها تنهایم و هر صبح به امید نوازش شمعدانی هایم و آب دادن اطلسی هایم و نشستن پای ساز سه تارم خوابم را بدرور میگویم و سیگاری روشن در کاسه خاموش و کتاب پابلونرودا اینجا و اکنون ...