با خود گریه کردم،رفتم تا بی گناهی خود را در آب ثابت کنم،اما آب بی رنگ بود.

زندگی من با آب بی رنگ شد،به آب گفتم آواره شدم به خاطر سادگیم، شدم یار کوه و کمر.

آسمان غرش کرد و غبار شد،حس کردم معنای تنهایی را به من نشان داد.تا آمدم بگویم، مه گرفت دشت را، بغضم گرفت، تازه فهمیدم معنای تنهایی را...........

شاعر سطر های بالا دختری ده ساله به نام زينب است . خالصانه آنچه در روحش می گذرد بر صفحه سیپد کاغذ می نويسد . و اين هديه ای نه چنان کم بها ست ......