بانوی من ...

در زمستانی که شيشه ها از ترحم برف ها بيزار بودنند .

و آدمک های مزرعه حسرت خوران می پنداشتند آزادی را ...

آمدی ....

در بامدادی آرام آمدی !!!!!

خيره ترين نگاهم تاب حضورت را نداشت ...

تنها به مدد انگشتان يخ زدهام آمدنت را بر روی شيشه های پر نفس اين گونه ارمغان دادم :

آمدنت را

نگاهت را

صدايت را

دوست دارم .........