راستی سلام .

ديروز پستچی نامه ام را بی حضور نگاهت باز آورد . بيچاره با آن لحجه خراسانی گفت : آقا جان ، روی فرهاد را سیپد کرديد ، تو رو به خدا مرا دربه در اين کوچه های قديمی نکنيد . پستچی نمی دانست که با آمدنش و تکرار کردن نام تو ، مرا تا کجاهای خاطره می برد ....

باز تن کاغذ را خسته کردم ولی امروز آنقدر عاشق ديدم که دلم خواست کاش ......

شرمنده ام ، آخر نمی دانی از پشت پنجره چه حسرتی خوردم به دستی که شانه ای از آن او بود !!

ديگر به فرستادن کاغذ خيس عادت کردم ولی نمی دانم لرزش دستم را  چه کنم.

خوب ديروزی و امروزم ؛ هر صبح باغچه قلبم را به يادت آب می دهم ، بی حضورت اين همه سبزی وامی ست که از آن چشمان توست .

بوسه ام به همراه اشک يادت روی کاغذ ، هديهی برای کنج خاطراتت...

happy valentin my dear