نمی دونم چی شد ولی بعد از مدت ها فقط دلم خواست بنويسم .

سالهاست ديگه نمی نويسم ، زمانی برای روزنامه شرق مقاله می نوشتم ،‌زمانی توی مجله موفقيت صفحه اختصاصی داشتم .

مدت هاست به جای نوشتن ، گوش می کنم . شعر هم ديگر به ياد ما نيست .

دل ام در تازگی بهار جا مانده است ، چقدر از سعيد سال ها پيش باقی مونده .؟؟

از اون همه انرژی فقط خستگی باقی مونده ، زندگی برای فردا ، فردا برای فردا ...

خنده ام می گيره ولی ۶ ماه که با دن آرام ور می رم و افسوس می خورم که چرا ديگه مثل سابق نيستم . خيلی آروم شدم . بعد از دانشگاه خيلی اتفاق ها افتاد .

يک چيزی شبيه سعيد مونده با عصاره طبيعی شعر ......

هيچ کدوم از دوستان قبلی پيشم نيستن ، دوست دارم فقط سفر کنم ، برم از اين جا ، از نگاه مردم بدم مياد . از بس به همه چی رسيدم ، ديگه هيچی نمی خوام .

دلم يک کنج خلوت می خواد که با سه تارم رازم را در ميان بگذارم ....