خانه ام ابری ست .
يکسره روی زمين ابرست با آن
از فراز گردنه خورد و خراب و مست باد می پيچد .
يکسره دنيا خراب از اوست هنوز
و حواس من !
آی نی زن که تو را آوای نی بردست دور از ره ، کجايی؟؟؟
خانه ام ابری ست ، اما ابر بارانش گرفته ست .
در خيال روزهای روشنی کز دست رفتندم .
من به فکر آفتابم ، می کنم بر ساحل دريا نظاره
و به ره نی زن ، که دائم می نوازد نی
در اين دنيای نی اندود
راه خود را دارد اندر پيش ....

 

۴ سال می گذره ، سر کلاس ادبيات ، خانم دکتر ثروتيان ( که خيلی دوستش داشتم ) صدام کرد ،‌ گفت بيام و اين شعر و رو تخته بنويسم ، بعد انقدر برامون خوب نقدش کرد که چشام خيس شد ....

يادش بخير به من می گفت ،‌ سعيد جان ادبيات و هيچ وقت ول نکن ، بزار زن صيغه ايت بمونه ، به زندگيت برس ولی يادت نره که روزی بهتريت شاگرد من بودی ...
از ستاره (‌http://www.godtell.persianblog.ir) ممنون که با نوشتش منو به ياد اين شعر و اين خاطره انداخت ...