يک دم از خيال من

نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من

تا هستم من ،

اسير کوی توام

به آرزوی توام

اگر تو را جويم ، حديث دل گويم

بگو کجايی ؟؟؟؟

به دست تو دادم ، دل پريشانم ، دگر چه خواهی ؟؟

فتاده ام از پا ، بگو که از جانم ، دگر چه خواهی ؟؟ 

شايد تنها يک خاطره باشد ، اما صداقت اشکم گواه دل ساده ام بود که تو از آن گذشتی بی هيچ بهانه ....