عادت کردم به روز های بی رنگ بی تو ، هنوز هم بی اختيار به يادت پياده راه می روم ، هيچ گاه نگاهت از ياد نرفت گر چه تمام مسير تکرار کردم او بی من هم زيباست ....

باز هم سيگار که انگار برای لج بازی با تو روشن است و با لبان من بيگانه . کار ميکنم مثل قبل ها تا يادم نباشد که در چه حالی !!

خوب  ديروزی من ، روزها اين شعر اخوان را می نالم و شب ها هنگام برگشت ،فرياد می زنم :

ما چون دو دريچه روبه روی هم

آگاه ز هر بگو مگو ی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آينده.

عمر آينه بهشت اما ..... آه

بيش از شب و روز و تير و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و حسته ست

زيرا يکی از دريچه ها بسته ست .

نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد، نفرين به سفر که هر چه کرد او کرد .

/ 1 نظر / 3 بازدید
ان کس که باید میرفت

برو انجا که تو را منتظرند.برو انجا که بود چشمی و گوشی با کسوروزهاست که در دل من همه کورند و کرند.