ديدی که چه ساده

اولين پرستوی مهاجر

عاشق نگاه خيس تو شد !!؟؟

کاش می ديدی !!

التهاب نگاهش در پس پنجره

گويای دل اکنون اش بود .....

احساس می کنم اگر ننويسم ، باد هم حضورم را جدی نگيرد !! ۴/۳/۸۵

/ 6 نظر / 3 بازدید
صبور

کاش می دانست که دل دل کردنش چه به روز دل من...

مهتاب

گوش کن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا....

فرنگيس

سعيد جان ممنون که اومدی ولی عزيز تو نوشته اشتباهی رخ داده بود خواستم نوشته رو درست کنم نظر ارزشمندتو هم پاک شد شرمنده دوباره بيا خوشحالم ميکنی .وبلاگ تو واقعا زيباست به خاطر همين با اجازت لينکت کرده بودم زنده باشی عزيزم

رهگذر

سلام خوبين من ابديت کردم ولی به خاطر اين که خيلی ها گفتن ديگه غمگين ننويسم من ديگه غمگين ننوشتم اميد وارم شما خوشتون بياد ديگه بايد به ميل شما غريز من پوست بدم موفق باشيد يادت هست که گفتم به تعداد قطرهای باران دوستت دارم و چون جاری شوم بر گونه ات می بوسمت و طی طريق می کنم تا دريايی دلت تا غرق شوم

فرنگيس

دوباره سلام ممنونم حسابی شرمنده کردی پسر خوب. خيس نگاهت چتر نمی خواهد... سربلند باشی مهربون قربانت فرنگيس

ستاره

شايد اشکال همين جا بود دل ِ اکنون گويای نگاه آن روزها!!!