ثانيه ها را بی هيچ اجباری تحمل می کنم و بر مزار خود اشک وار می نشينم .

 از اين بهت ميان دو هجای سکوت خسته ام .

 از اين بازی پر تکرار عقربه ها خسته ام .

تمام ذهنم به هيچ می انديشد و کاغذ ام بار اين شب گريه ها  را به دوش می کشد ....

/ 3 نظر / 4 بازدید
باران

خسته از با خويش جنگيدن خسته از با خويش جنگيدن خسته از با خويش جنگيدن خسته از با خويش جنگيدن

باران

خيلی زيبا بود جای تامل داره خيلی خيلی موفق باشی

seti

من نظرم اينه که قالب وبلاگ ارزش اين نوشته ها رو پايين مبره..قالب رو عوض کنی بهتره ها.. ببخشيد اگه من اينقدر اولين کامنتم رو خشن ابراز کردم... نوشته ات منو ياد فيلم سريازهای جمعه انداخت