چهره ات در برگ ها نهان بود

برگ ها را يکان يکان چيدم تا به کنارت بيايم

آخرين برگ را که چيدم ، رفته بودی

آن گاه از برگ ها ی چيده شده گل تاجی بافتم

کسی را نداشتم تا به او بدهم آن را

بر تارک خود آويختمش .....

/ 4 نظر / 6 بازدید
مهتاب

بعضی وبلاگا رو می شه خوند! واسه بعضی وبلاگا می شه کامنت گذاشت. بعضی وبلاگا رو باید همراه کامنتشون خوند. بعضی وبلاگا رو فقط باید به خاطر کامنت هاش خوند. بعضی وبلاگا رو باید هزار بار خوند و بعدش تازه یادت میاد کامنت هم داشته! در پناه خدا همیشه محفوظ باشید.

ورونيکا

كاش نگهش مي داشتين تا اگه يه روزي اونو ديدين بندازين بر تارك اون..شادزي يا حق

فرنگيس

رفتی تو و من ...عجب منی!...بيچاره در خاکی خاطرات خود آواره پشت در بسته ی نگاهت آخر تا کی بزند خون دلم فواره چقدر با اين گل تاج زيبا شدی فدای تو فرنگيس

فرنگيس

قفل هر در را کليدی محرم است من ولی نا محرمم با راز تو هر کس از بازار تو شعری خريد من نبايد ميخريدم ناز تو؟ نه دل بر توقفل کرده نه تاب نگاه خيست را دارم دل نوشته هايم از سر دلتنگيست وهر بار حضور داغت يخ وجودم را آب ميکند به ديدارم بيا هرشب دلم تنگ است و دلتنگم وديدار تو در مان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هيچ دلی مباد و بر هيچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان من است ميخوانمت در دفتری از تنهايی و مي بويمت از نسيم می خوانمت از ترانه و می گويمت...ای يار ای يگانه ترين يار