نامه ای از ان تو

سلام دختر آفتاب :

اگر جویای احوال منی ، باید بگویمت که این روز ها که صدایت در گوشم زنگ می زند، خوبم .

به این غربت بی تو خو کرده ام . فاصله ها حریف خاطره ها یمان نشده است و من گهگاهی برایت می نویسم و گهگاهی به یاد آن خمه ابروان به سازم چنگ می زنم .

شبها ولی خوابم نمی برد چون خوب می دانم که در شب ها ، بی من چشمانت بارانی ست .

خوب دیروزی و امروزی من ؛

روحم در میان آن دره ی درختان شهر تو جا مانده و دریای اینجا مرا تا ساحل آغوشت می کشد .

کاش هیچ شریعت و قومی نبود تا ما که هر بار بهار به عزای دل خود می نشینیم کنون با هم به انتظار بهارزمین می نشستیم .

از عطر تنت بگویم که مرا رها نمی کند و خانه ام را عطراگین می کند .

هر سو که سر بر می گردانم خاطره ای می بینم .

اخر خوب من ، بازی با گیسوان تو عادت هر شبم بود .

خوب یادت هست ؟ 

یادت هست چقدر برایت شعر می خواندم تا بخوابی ؟

و میدانم که بی من این شبها بیداری را بدرود نمی گویی با هر بهانه ای ....

می دانم روزی ، 

هر چند دور ، 

ما در آغوش هم آرام می گیریم ولی این را بدان که بی تو سخت این نفس بالا و پایین می رود ....

                                                                          بامداد تو

/ 4 نظر / 5 بازدید
دكتر آراد بهمنی

سلام سعيد خان كارشناس بيهوشي شاعر .اومدم سري بهت بزنم و از مطالبت استفاده كنم . به ما سر بزن[چشمک]

رها

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب اینک این من که به پای تو درافتادم باز تو بمان با من تنها تو بمان.

کتایون

هر وقت حرف از جدایی دونفر میشه بهم می ریزم چون با تمام وجودم درک میکنم اگه کسی دوست داشته باشی و مجبور باشی از جدا بشی چقدر سخته

یلدا

چقدر خوبه که باورش دارین که میدونین اونم بیتاب شماست این خیلی قشنگه