لحظه ها می گذرند.

آنچه بگذشت نمی آيد باز .

فرصتی از کف رفت .

قصه ای گشت تمام .

لحظه بايد پی لحظه گذرد

 تا که جان گيرد ، در فکر دوام .

اين دوامی که درون رگ من ريخته زهر

می برد هر دم از انديشه من فکر حيات ..... 

شعر سال ها پیش من ،‌اندوه سال های تنهايی . شعر های زندگی . تجربه های حسرت .......

ببخشيد دير شد . نظرات پر مهرتون را تا انجا که حسم اجازه دهد با شعر جواب می دهم .

نمی خواهم باور کنم که وصل ممکن نيست ....

/ 8 نظر / 7 بازدید
نازنين

سلام دوست عزيز واقعا عالی بود خيلی به دلم نشست ممنون که فراموشم نمی کنی موفق باشی

ماهی کوچولو

سلام دوست عزيز بازم ممنون از حضورت زمان در من ميگذرد و من هنوز نميدانم خسته دل در اندرون من کيست ... لينکتو با اجازه قرار ميدم

مریم

سلام . موفق باشید . آپ کردم ! خوشحال میشم بیای .

مسافر حقّ

سلام خيلي شاعرانه و ظريف مي‌نويسي ، اگر رنگ خدا به نوشته‌هايت را پر رنگ تر كني، پر رنگ و بي‌رنگ مي‌شوند. ( به هر حال اين نظر بنده است.)

bacchus

هرچه از دل بر آيد لاجرم بر دل نشيند....

ماهی کوچولو

فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران... زلال که باشي، آسمان در توست....!!! وصل ممکن نیست ... نمیدونم برداشت تو از این جمله چیه ولی برداشت من اینه ... وصل زمینی مهم نیست حالا هر جا که باشم هر کاره ای که باشم مهم وصل دله ... و رسیدنی زیباست که در انتظار سپری بشه حتی اگه در این دنیا وصلی ممکن نباشه

ورونيکا

شايد دوام اين فکر رو بايد به بی دوامی روزگار سپرد ... گر دو روزی چرخ اين روز گار بر مراد ما نگشت/دائما يکسان نباشد حال دوران غم مخور