به ناگاه ...

من مردی را دیدم که موسیقی می فروخت ؛

سر چهار راه گشنگی ...

من کوچه ای را دیدم که انتهایش آغاز زندگی من بود و ....

اکنون نیست .

من شهری دیدم که بوی آفتاب می داد و ....

خورشید آنجا نبود .

من پری زاده ای دیدم که با چشمانش مرا نوازش میداد و ....

کنارم نبود .

من شاعری دیدم که همه سان از بهار می گفت و ....

آخر پاییز عاشق شد .

و من

بامدادی خسته را دیدم که در انتظار آفتاب بود و ....

پیش از ظهر غروب کرد .

این روزها از آن روزها ، بی قرار ترم . ای روان من در تو جاری ....

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هراتس

ندارد

شقایق

سلام دست نوشته هاتون جای تامل دارند!

رضا

سلام .. چطوری ؟؟ ب روزم و منتظر حضور گرمت

مهتاب جودکی

یاد این جمله افتادم: آنچه هستی چنان در گوشم فریاد می زند که نمی توانم آنچه می گویی بشنوم....با همه این حرف ها روزگار همه مان همین است فقط حرف می زنیم

محمد حسین رهبری

سلام

محمد حسین رهبری

سلام

سپیده

با تاخیر آپم! راستی لینکتون کردم