هر کس آمد

شد يک يادگاری از زمان

در چهارچوب قابی رفت و با ميخی

به ديوار دلم کوبيده شد .....

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آري , چشمهايم مي نويسند...

يک شب آتش در نيستاني فتاد سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد شعله تا سرگرم کار خويش شد هر نيي شمع مزار خويش شد شعله تا سرگرم کار خويش شد هر نيي شمع مزار خويش شد ني به آتش گفت: کين آشوب چيست؟ مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟ گفت آتش بي سبب نفروختم دعوي بي معنيت را سوختم گفت آتش بي سبب نفروختم دعوي بي معنيت را سوختم سوختم زانکه مي گفتي نيم با صد نمود همچنان در بند خود بودي که بود مرد را دردي اگر باشد خوش است درد بي دردي علاجش آتش است درد بي دردي علاجش آتش است آتش است سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد ...... سلامی با صدای حزن یک شاعر ... نه ! خودم را نمی گویم... من که شاعر نیستم... قدمی بر چشمانم نه و بخوان کیست او...

آري , چشمهايم مي نويسند...

ببخشيد خودمونی می گم چون بعضی حرفا توی نثر نمی گنجن : يادته چند تا مطلب قبلی که در مورد سهراب نوشته بودی.... در مورد پسرخاله ام برات گفتم... حالا بيا به وبلاگمو ببين که چه بلايی سرش اومده...

sheyda

سلام وبلاگ فوق العاده ای دارين خیلی زیبا می نویسین خوشحال میشم پیش منم بیاین منتظرم

شقايق

چقدر اين شعر با احوال من سازگار بود!

آري , چشمهايم مي نويسند...

بدجور دست به دومن خدا و... شدم.... هيچکسی نمی تونه درک کنه... عمق فاجعه زياده... عفونت به خون رسيده... هيچ بيمارستانی پذيرش نمی کنه... مادرش اشک ميريزه که نبرينش تهرون... دو روز اصفهان بود... اما بيمارستان پذيرش نکرد... الآن خونه اس... با دستهای باندپيچی و صورتی سوخته... يکی از رگای پاش پاره شده... يکی از پزشکای متخصص کاشون گفته احتمال آمبولی هست.... خودش نمی دونه... فقط واسه دلداری مادرش ميگه خوب ميشم... تبش بالاس... لرز داره... وای خدا.... دارم ديوونه ميشم....

آري , چشمهايم مي نويسند...

آدرس وب سايتش : www.lahzehmag.com اما خواهش می کنم نامی از من نبرين... چون برام توی خانواده مشکل ايجاد ميشه... ممنون...

آري , چشمهايم مي نويسند...

از همدرديتون واقعا ممنونم... خوشحالم که يکی هست که حال منو بفهمه... اگه اومدیم تهرون انشاا... مزاحمتون ميشيم...

بانوی شعر

اينجا صدا زياد است و گوش کم ... دردم از بی دردی است ...

ماه مهربون

سلام..ممنون سر زدين...دوس دارم از آپهای بعديتون هم با خبرم کنين....شاد باشين...تا بعد...

فرنگيس

زندگی زيباست؟ با لبخند تلخی می نويسی در سکوتی جانگزا بر برگ برگ دفتر خيس خيالم نازنين پاسخی اينگونه ام بر گونه ها می گويدت: زندگی زيباست زيرا دوستت دارم همين!