بانوی من ...

در زمستانی که شيشه ها از ترحم برف ها بيزار بودنند .

و آدمک های مزرعه حسرت خوران می پنداشتند آزادی را ...

آمدی ....

در بامدادی آرام آمدی !!!!!

خيره ترين نگاهم تاب حضورت را نداشت ...

تنها به مدد انگشتان يخ زدهام آمدنت را بر روی شيشه های پر نفس اين گونه ارمغان دادم :

آمدنت را

نگاهت را

صدايت را

دوست دارم .........

/ 3 نظر / 6 بازدید
parmis

شعراهی تو هم پر از صداقته عاليه عزيزم عالی در پناه خدا

leyla

خيلی قشنگ و بااحساسه............

sara

مرسی روز خوبی بود